Saturday، January 24، 2009

شاید که بیشتر بشود احتمال تو

ای شعر آب زمزمه دیرسال تو
هرگز مباد چون دل تنگم مجال تو
در من شراره‌های عطش شعله می‌کشد
با من چه کرده جرعه نام زلال تو
سر می‌برم یقین خودم را به پای تو
شاید که بیشتر بشود احتمال تو
می‌آی و نیامده من محو می‌شوم
در هاله‌ای ز غیبت تو، در خیال تو
سهم ستون تسلیت روزنامه‌هاست
قلبی که صادقانه شده پایمال تو

Tuesday، January 13، 2009

فرصت کشف اقاقیا

وقت شکفتن به نا کجا نرسیده است
فرصت کشف اقاقیا نرسیده است
بهت غریب میان پلک من و شب
صبح شده است و به انتها نرسیده است
*
خسته شدیم از کلاف پرسه در این شهر
ما که به ما رنگ روستا نرسیده است
منتهی ارتفاع بال و پر ما
هیچ به بالای سیم ها نرسیده است
*
فکر چراغی دگر کن ای من تنها
ای که نگاهت به هیچ جا نرسیده است
دست تو کوتاه و پای فاصله در پیش
شاخه بلند و انارها نرسیده است

Saturday، May 10، 2008

چه زود بود...

کجا و کی، من و تو؛ عشق! همجوار شدیم؟؟
کجا مسافر این آخرین قطار شدیم؟
درست عصر کدامین بهار، ساعت چند،
به دوش عطر گل سرخ‌ها سوار شدیم؟؟
چرا، چه بود و چه گفتیم؟، هیچ یادم نیست...
و تا همیشه مان ساکن بهار شدیم
*
*
*
چه زود بود ولی ناگزیر پیش آمد
و هرچه بود فرو مرد و در عبار شدیم
چه زود بود ولی هر کدام بعد از آن
اسیر سایه سنگین انتظار شدیم

Wednesday، May 7، 2008

دلم اسیر نگاه توست

شبی که حادثه‌سان رویید در امتداد نگاهم عشق
به خویش گفتم و بالیدم که چیست چیست پناهم: عشق

چرا اسیر تو هستم من؟
سؤال روشن و کوتاهی است،
ولی جواب سؤالم را نباید از تو بخواهم عشق!

جواب این همه را باید درون خویش بیابم من
درون خویش که می گفتم، چراغ شام سیاهم عشق

درون خود که بر آن بودم که هر که هر چه ز من پرسید
بگویمش که خدایم زخم، بگویمش که گواهم عشق

درون خود که بر آن بودم که هر که دست به دستم داد
بگویمش همه با هم درد، بگویمش همه با هم عشق

*

دلم اسیر نگاه توست، شکسته‌است و گناه توست
و این تویی که حضورت را
همیشه چشم به راهم، عشق!

Thursday، December 20، 2007

آن شعرها...

لب‌های من در آتش نامت گداختند
چشمان من نگاه تو را می‌شناختند
گل‌شعرهای تازه که در ذهن من شکفت
پیش نگاه روشن تو رنگ باختند
با تو شکوفه، شادی، باران، سرود، غم
در چشم من بهاری از آیینه ساختند
هی زد غم تو و رمه شعرهای من
تا مرز اشتیاق سراسیمه تاختند
آن شعرها در آتش نامت گداختند
آن چشم‌ها همیشه تو را می‌شناختند

Sunday، June 24، 2007

وقتي تو پايان تمام مرزها هستي

مي‌خواهم آبي باشم اما بي‌نشان باشم
چون بركه‌ها آيينه‌اي از آسمان باشم
لبريز از شرم و صميمي، ساده و محجوب
شايد كه چون لبخند‌هايت مهربان باشم
تو آسمان باشي ولي نزديك‌تر باشي
من هم فراتر از خيال نردبان باشم
*
تو روح باراني و من هر روز مي‌خواهم
در خواب گلدان‌ها گل رنگين كمان باشم
*
وقتي تو پايان تمام مرزها هستي
اصلاً چرا بايد وسيع و بي‌كران باشم

Thursday، June 21، 2007

انگار زنداني است

در پشت قاب پنجره مهتاب زنداني‌است
انگار روح دختري در قاب زنداني‌است
انگار روح جاري رود صداهامان
در باور متروك يك مرداب زنداني‌است
گاهي تو رو در پيش خود حس مي‌كنم اما
افسوس روياهاي من در خواب زنداني‌است
در خود رها هستي ولي در چشم‌هاي تو
يك آسمان تصويرهاي ناب زنداني‌است
لب‌هام غرق خواهش شيرين فرياد است
انگار در من كودكي بي‌تاب زنداني‌است
انگار روح دختري در قاب زنداني‌است
در پشت قاب پنجره مهتاب زنداني‌است