جمعه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲

تکرار خواهم کرد نام مهربانت را

وقتی نباشی من به شعر خویش زنجیرم
در شعر خود می‌سوزم و آرام می‌گیرم
با تو اگر چه روزهای روشنی دارم
در خود اسیر این شب سنگین بی‌پیرم
با فکر عاشق بودنت از خویش خواهم رفت
وقتی بگویم دوستت دارم، که می‌میرم
تکرار خواهم کرد نام مهربانت را
اما اگر فرصت دهد بغض گلوگیرم
من خواب معصومانه و سبز زنی هستم
تنها به دست مهربان توست تعبیرم
بی‌تو درون شعرهای خویش می‌سوزم
با تو من از خاکستر خود بال می‌گیرم

دوشنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۱۱

غزل آوار

می‌پرسم آیا زندگی این قدر کوچک بود؟
یا مرگ یک آواز پایان چکاوک بود؟
طوفان گرفت انگار پیرامون شهر من
بر شانه‌هایم ناگهان آوار بختک بود
آن مرد اینجا بود، اینجا در کنار در
و آسمان چشم‌هایش غرق پولک بود
آن کودک جامانده زیر توده آوار
در سایه دیوار محو بادبادک بود
آن دختر معصوم وقتی چشم ها را بست
در گیسوانش گل در آغوشش عروسک بود
آن زن، زن سرشار از عطر زندگی افسوس
در دست‌هایش پیکر بی‌جان کودک بود
آن پیرمرد، آن پیرزن، آن دخترک، آن زن
آن خاطرات کهنه بر زخمم چو پیچک بود
طوفان گرفت انگار پیرامون شهر من
و آنچه با من ماند تنها سهمی اندک بود

شنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

شاید که بیشتر بشود احتمال تو

ای شعر آب زمزمه دیرسال تو
هرگز مباد چون دل تنگم مجال تو
در من شراره‌های عطش شعله می‌کشد
با من چه کرده جرعه نام زلال تو
سر می‌برم یقین خودم را به پای تو
شاید که بیشتر بشود احتمال تو
می‌آیی و نیامده من محو می‌شوم
در هاله‌ای ز غیبت تو، در خیال تو
سهم ستون تسلیت روزنامه‌هاست
قلبی که صادقانه شده پایمال تو

سه‌شنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

فرصت کشف اقاقیا

وقت شکفتن به نا کجا نرسیده است
فرصت کشف اقاقیا نرسیده است
بهت غریب میان پلک من و شب
صبح شده است و به انتها نرسیده است
*
خسته شدیم از کلاف پرسه در این شهر
ما که به ما رنگ روستا نرسیده است
منتهی ارتفاع بال و پر ما
هیچ به بالای سیم ها نرسیده است
*
فکر چراغی دگر کن ای من تنها
ای که نگاهت به هیچ جا نرسیده است
دست تو کوتاه و پای فاصله در پیش
شاخه بلند و انارها نرسیده است

شنبه ۱۰ مهٔ ۲۰۰۸

چه زود بود...

کجا و کی، من و تو؛ عشق! همجوار شدیم؟؟
کجا مسافر این آخرین قطار شدیم؟
درست عصر کدامین بهار، ساعت چند،
به دوش عطر گل سرخ‌ها سوار شدیم؟؟
چرا، چه بود و چه گفتیم؟، هیچ یادم نیست...
و تا همیشه مان ساکن بهار شدیم
*
*
*
چه زود بود ولی ناگزیر پیش آمد
و هرچه بود فرو مرد و در عبار شدیم
چه زود بود ولی هر کدام بعد از آن
اسیر سایه سنگین انتظار شدیم

چهارشنبه ۷ مهٔ ۲۰۰۸

دلم اسیر نگاه توست

شبی که حادثه‌سان رویید در امتداد نگاهم عشق
به خویش گفتم و بالیدم که چیست چیست پناهم: عشق

چرا اسیر تو هستم من؟
سؤال روشن و کوتاهی است،
ولی جواب سؤالم را نباید از تو بخواهم عشق!

جواب این همه را باید درون خویش بیابم من
درون خویش که می گفتم، چراغ شام سیاهم عشق

درون خود که بر آن بودم که هر که هر چه ز من پرسید
بگویمش که خدایم زخم، بگویمش که گواهم عشق

درون خود که بر آن بودم که هر که دست به دستم داد
بگویمش همه با هم درد، بگویمش همه با هم عشق

*

دلم اسیر نگاه توست، شکسته‌است و گناه توست
و این تویی که حضورت را
همیشه چشم به راهم، عشق!

پنجشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۷

آن شعرها...

لب‌های من در آتش نامت گداختند
چشمان من نگاه تو را می‌شناختند
گل‌شعرهای تازه که در ذهن من شکفت
پیش نگاه روشن تو رنگ باختند
با تو شکوفه، شادی، باران، سرود، غم
در چشم من بهاری از آیینه ساختند
هی زد غم تو و رمه شعرهای من
تا مرز اشتیاق سراسیمه تاختند
آن شعرها در آتش نامت گداختند
آن چشم‌ها همیشه تو را می‌شناختند