یکشنبه ۲۴ ژوئن ۲۰۰۷

وقتي تو پايان تمام مرزها هستي

مي‌خواهم آبي باشم اما بي‌نشان باشم
چون بركه‌ها آيينه‌اي از آسمان باشم
لبريز از شرم و صميمي، ساده و محجوب
شايد كه چون لبخند‌هايت مهربان باشم
تو آسمان باشي ولي نزديك‌تر باشي
من هم فراتر از خيال نردبان باشم
*
تو روح باراني و من هر روز مي‌خواهم
در خواب گلدان‌ها گل رنگين كمان باشم
*
وقتي تو پايان تمام مرزها هستي
اصلاً چرا بايد وسيع و بي‌كران باشم

پنجشنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۰۷

انگار زنداني است

در پشت قاب پنجره مهتاب زنداني‌است
انگار روح دختري در قاب زنداني‌است
انگار روح جاري رود صداهامان
در باور متروك يك مرداب زنداني‌است
گاهي تو رو در پيش خود حس مي‌كنم اما
افسوس روياهاي من در خواب زنداني‌است
در خود رها هستي ولي در چشم‌هاي تو
يك آسمان تصويرهاي ناب زنداني‌است
لب‌هام غرق خواهش شيرين فرياد است
انگار در من كودكي بي‌تاب زنداني‌است
انگار روح دختري در قاب زنداني‌است
در پشت قاب پنجره مهتاب زنداني‌است