یکشنبه ۸ آوریل ۲۰۰۷

يك پنجره لبخند...

حتي در اوج بي‌تو بودن‌ها، يك شاخه گل يك پنجره لبخند
من را به در باران زمين خوردن، من را به بودن مي‌كند
بي عطر ناب آن گل سوري، در انتظار و حسرت و دوري
غم‌ها چه بي وقت و سراسيمه، سوي من دلخسته مي‌آيند
من اين من سرد بلاتكليف، محصور اين زندان بي‌توصيف
با يك سلام گرم اما تو، مي‌سازي‌ام از زندگي خرسند
هي بي‌خيال زخم و خاموشي، در عصر دلتنگ فراموشي
وقتي تو باشي زندگي يعني، يك استكان چاي و دو حبه قند
يعني شكستن نو شدن رستن، در آبي ايوان فروردين
يعني عبور از كوچه‌اي نمناك، با خاطرات كرسي اسفند
در اين عبور ساده ساده، من، تو، رسيدن،عشق، آماده
پس بي‌خيال هرچه دلتنگي، يا بي‌خيال هرچه چون و چند

2 نظرات:

Shirin گفت...

سلام. با اجازه بهتون لینک دادم :)

sama گفت...

گفتم زندگي چند بخش است گفت: دو بخش گفتم كدامند؟ گفت: كودكي و پيري گفتم: پس جواني چه شد؟ گفت با عشق ساخت با بي وفايي سوخت با جدايي مرد